غزل 10

ساقي به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ما در پياله عکس رخ يار ديده‌ايم
اي بي‌خبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما

چندان بود کرشمه و ناز سهي قدان
کايد به جلوه سرو صنوبرخرام ما

اي باد اگر به گلشن احباب بگذري
زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما

گو نام ما ز ياد به عمدا چه مي‌بري
خود آيد آن که ياد نياري ز نام ما

مستي به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپرده‌اند به مستي زمام ما

ترسم که صرفه‌اي نبرد روز بازخواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما

حافظ ز ديده دانه اشکي همي‌فشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما

درياي اخضر فلک و کشتي هلال
هستند غرق نعمت حاجي قوام ما